خاطره عشق
...من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ، ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمیگردم
سیستم حمل و نقلی پاریس به نظر من سیستم تقریبا کاملی است که به تمام نقاط شهر خدمات رسانی می کند اما این سیستم گرچه به نظر می رسد ایرادات کمی داشته باشد اما نگرانی ها درباره فرهنگ استفاده از این سیستم ها مشاهده می شود. بنابراین شهرداری پاریس با استفاده از تبلیغات فرهنگی دنبال فرهنگ سازی است. اخیرا وقتی تبلیغات شهری مخصوصا در فضای مترو را مشاهده می کنیم این تبلیغات معنا دار دیده می شوند. شاید افرادی که در استفاده از وسایل حمل و نقل پاریس اینگونه رفتار می کنند به خود آیند که یعنی من شبیه این حیوانات هستم؟ اما این تبلیغات چه هستند: درباره شهرهای دیگر اطلاعی ندارم اما در مترو های پاریس صندلی های تاشویی وجود دارد که نزدیک درهای ورودی واگن های مترو است وقتی مترو شلوغ است بهتر است که مسافر متوجه شود که با ایستادن فضای بیشتری را در اختیار سایر مسافران قرار می دهد. این تصویر هم چنین وضعی را تشریح می کند. یعنی فردی را نشان می دهد که این فرهنگ را ندارد و بدون توجه به مسافران دیگر شبیه یک حیوان به راحتی در صندلی خود لم داده است. این تبلیغ که نمادهای خطوط مترو و رنگ هاش را نشون میده و در این مورد خط 2 و 3 را نشون داده می گه: تنبلی کردی و فضای زیادی را اشغال کردی . سرزنش های دو یا سه باره دیگران روبروته.
در استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی «آدم» باشید
این تبلیغ هم یک آدم را با کله یک گاو نشون میده که چطور وارد مترو می شود. یعنی قبل از اینکه بگذارد مسافران دیگر پیاده شوند اینگونه وارد مترو می شود و فردی که این تبلیغ را کشیده او را مصداقی از یک گاو شاخدار می نامد. تبلیغ می گه: 5 تا آدم را مثل رم کرده ها ترسوندن نشان دهنده این نیست که زمان کسب کرده ای.
در استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی «آدم» باشید خط یک مترو را نشون میده و میگه یک بار آدامست را در مترو به بیرون تف کن اما حتما آدامس به کف کفش های خودت هم می چسبه. کسی که این تبلیغ را ارائه کرده چنین افرادی را با صورت چنین حیوانی تصور کرده است. در استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی «آدم» باشید.
باز هم از آیکون زرد که نشان دهنده خط یک مترو هست استفاده کرده و روی تبلیغ نوشته : یک بار از روی گیت ورودی پریدی اما مطمئن باش که جریمه اش را هم باید بپردازی. در این تبلیغ فردی که این کار را می کنه و من هم بارها شاهد چنین صحنه هایی توی متروی پاریس بودم شبیه قورباغه تصویر شده است.
در استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی «آدم» باشید.
اتوبوس خط 86 را نشون میده و می گه : با صدای 86 دسیبل با موبایل حرف زدی . تمام حریم خصوصی ات و دوستانت را از دست می دهی... چنین فردی مثل یک خروس هست. در استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی «آدم» باشید هفته گذشته، ساعت 2 بعدازظهر، بیست کیلومتر مانده به کرج، ناگهان خوردم به ترافیکی سنگین... مردم از ماشین هایشان پیاده می شدند و در لاین مقابل به سمت کرج می دویدند! شگفتی ام زیاد طول نکشید و با حرکت لاک پشتی رسیدیم به اصل ماجرا : یک تریلی عظیم الجثه با بار نوشابه خانواده، «گارد ریل» لاین ما را بریده بود و روی چند ماشین چپه شده بود. صحنه بسیار دلخراشی بود... آمبولانسها و جسدی که رویش را با پتویی پوشانده بودند خبر از فاجعه ای می دادند. پلیسها که انگار تازه از شوک خارج شده بودند، به ماشینها امر به حرکت می کردند. جرثقیلی تلاش می کرد تا تریلی را بلند کند و من که هنوز زهر حادثه را کامل نچشیده بودم، با صحنه تلخ تری مواجه شدم : بعضی از هموطنان محترم و با فرهنگ ما، با حرصی وصف ناشدنی و بی خیال از تصادف، در حال جمع کردن نوشابه های افتاده روی کف جاده بودند!!! آقایی میانسال با ولع و هنرمندی خاصی، شش عدد نوشابه خانواده را با خود حمل می کرد و کوشاتر از او، راننده وانتی بود که با خونسردی مشغول پر کردن پشت وانت با نوشابه های سیاه بود!!! انگار نه انگار که یکی از هموطنانمان در همین تصادف جان باخته!!؟ به این فکر بودم که آیا ما همان مردمی هستیم که سالها پیش، اگر جنازه ای روی زمین می دیدیم، با سکه ای مرگ را رقیق می کردیم و مرده را حرمت نگاه می داشتیم؟ آخر این نوشابه ها را چگونه می توان خورد و طعم مرگ را ناچشیده گرفت؟ آیا این نوشابه ها مزه مرگ نمی دهند؟ آیا از گلو پایین می روند؟ ما را چه می شود....؟؟؟!!
سخن روز : اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت. انيشتين امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم : پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!! مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
سخن روز : کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده ، هیچ کار تازه ای انجام نداده است آلبرت انیشتن




این نوشته برای کارمند زن پشت میکروفون سفارت کانادا در ایران است
خواستم نوشته ام را با خانم محترم شروع کنم دیدم لیاقت محترم بودن را نداری خواستم خانم صدایت کنم دیدم از خانم بودن هم خیلی بدوری خواستم شما صدایت کنم دیدم لیاقت آنرا هم نداری پس اینگونه آغاز میکنم:
با تو هستم با تو که حتی نامت را هم نمیدانم با تو که میکروفون به دست در آنسوی شیشه سفارتخانه کانادا نشسته ای و به خود اجازه میدهی هر گونه توهینی که شایسته خودت است را نثارهموطنانی کنی که جرمشان اینست که برای دیدن عزیزی در آنسوی دنیا در سرما و گرما به انتظار ویزا ایستاده اند. عزیزی که از دست امثال تو از این مرز و بوم رخت بسته است.
با تو هستم با تو که هیچ فرقی بین تو و دیکتاتورهای مطلقه که با بدست آوردن امتیازی کمر به استثمار دیگران میبندند نیست ، مطمئن باش اگر در رذالت از بسیاری از سران این نظام پیشی نگیری چیزی هم کمتر از آنان نداری .
چگونه میتوانی به آن پیرمرد عصا به دست که تنها به شوق دیدار فرزندش در آنسوی دنیا زنده است توهین کنی یادت میاید؟ حتما به یاد میاوری که به او گفتی ” بیخودی جلو نیا از همونجا بگو ببینم چی میگی راه نیفت بیا جلو وقت ما را بگیر ” فکر میکنی اگر صدایی برایش باقی مانده بود به امثال تو اجازه میداد اینگونه رفتار کنید. صدایش به سختی شنیده میشود 4 ماه است پرونده ام را داده ام در وبسایت سفارت نوشته است … صدایش را میبری که”داستان سرایی نکن ” پیرمرد ادامه میدهد آمدم ببینم پرونده ام مشکلی دارد یا نه و… باز صدایش را میبری “اسمت را بگو و برو اونطرف خیابان وایسا صدات میکنم صدات کردم باز ندویی بیای جلوها ” پیرمرد نامش را میگوید وعصا زنان به انطرف خیابان میرود ، می ایستد سرش را تکان میدهد و به آسفالت خیابان زل میزند.
چطور به خودت اجازه میدهی به مادری که از دلتنگی فرزندش به افسردگی رسیده است وآنطرف خیابان 1 ساعت به انتظار ایستاده است تا تو وضعیت پرونده اش را ببینی بگویی ” شمسایی کیه ” خانمی پریشان و مضطرب جواب میدهد من هستم و به انتطار جواب میایستد چند دقیقه ای مکث میکنی دقایقی که برای آن مادر به مانند ساعتها میگذرد گویی از این کار لذت میبری دوباره نامش را صدا میکنی با اینکه میدانی حالا شمسایی خانم است از بکار بردن لفظ خانم اِبا داری دوباره میگویی شمسایی پرونده ات نیامده و اینبار خانم شمسایی تا وسط خیابان پیش آمده و میگوید آخه من 6 ماهه منتظرم خانم عزیز مشکلی داره پرونده ام حداقل بهم بگین بخدا من همین یه بچه را دارم اون هم اونطرف دنیاست 2 ساله ندیدمش بغضش میترکد حداقل بگین کی ویزام میاد اصالا میخواید ویزا بدین یا نه ؟ بخدا مُردم بسکه انتظار کشیدم … اشک از صورتش سرازیر میشود و همانجا روی زمین مینشیند ولی به دل سنگ تو هیچ اثری ندارد و دوباره با همان لحن طلبکارانه ات میگویی “نمیدونم بیادش دی اچ ال بهتون خبر میده بیخودی راه نیافتین بیایین اینجا” ،آقایی از آنطرف خیابان میاید و بلندش میکند و میگوید بیا بریم پروین اینها اصلا آدم نیستند بیا بریم و زیر لب زمزمه میکند یارب مباد که گدا معتبر شود.
واقعا چی فکر کردی فکر میکنی چون آنطرف شیشه و داخل سفارت نشسته ای الان جد اندر جد کانادایی هستی هر چند که کانادایی ها حتی با مهاجرانی که سربار دولت شده اند هم اینگونه رفتار نمیکنند. نمیخواهم فحشت دهم چرا که از قماش تو نیستم هر چند صادقانه بگویم هیچ فحشی هم که تو را آنگونه که هستی نشان دهد نیافتم. فقط بدان کم نیستند کسانی که تو را از ته دل نفرین نکرده باشند ،کم نیستند دلهایی که نشکسته باشی، کم نیستند کسانی که هر گونه توهینی را بهشان روا داشتی .
اگر مردمان ایران زمین، تو بی لیاقت ایرانی را تحمل میکنند فقط و فقط به خاطر جگر گوشِشان است که آنطرف دنیا با هزاران امید به انتطارشان ایستاده است.
از این دست داستانها کم نیستند کافی است روزی به خیابان مطهری ، خیابان سرافراز سفارت کانادا در تهران سری بزنید .
“اسامی بکار رفته در این متن واقعی نیستند”
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
» با تو هستم با تو
» نوشابه با طعم مرگ
» روزی که کتک خوردم....
» یا مقلب القلوب و.....
» انقلاب صنعتی شلمرود
» سپندارمذگان، روز مهر زمین گرامی باد ...
» اندکی فکر کن...
» تابلو قدیمی واقع عاشورا
» داستان تلخ اعدام بابک خرمدین
» عذر خواهی
» شبی هولناک در تهران!
» غم نامه حضرت ابوالفضل(ع)
» جملاتی از دکتر علی شریعتی در مورد امام حسین (ع)
»
» 4 مطلب در مورد ایران
» شهرِ ممنوعِ!
» روزگار بدی برای زنهاست ...
» یک طنز از ایتالو کالوینو
» راه های ساده ای برای ابراز علاقه به همسرتان
| Design By : ParsSkin.com |







